رهیرهی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

رهی عشق کوچولو

عشق کوچولوی من بعداز یک سالگی

مامانی جونممممممم  دیگه رسما راه میرفتی و گهگاهی هم میدویدی  البته تلو تلو خوران می افتادی رو زمین ولی انگار که دنبالت کرده بودن زود از روی زمین پا میشدی و باز میدویدی علاقه زیادی هم به بلندی داشتی و دوست داشتی حتی شده یه پله بالاتر از سطح زمین بایستی منم کمکت میکردم تا از پله های رخت آویز بری بالا اینجا دقیقا 14 ماهته عشقمممم  عاششششششق تاب بازی بودی و زود توی تاب چرتت میگرفتو میخوابیدی  اینم یه عکس با اتولت  اینجام تو اتول باباتی  اینم که دیگه هیچی  تکیه بر صندلی ریاست بابات  یه تمام قد از جوجه مامان  اینجام از حمام...
18 فروردين 1394

عکسهای یک سالگی در آتلیه سه سیب

مامان جونی  درست روز تولد یک سالگیت من و شما و بابا مهدی ، سه تایی با کیک تولدت رفتیم آتلیه سه سیب و یه عالمه عکسای خوشگل گرفتیم  خیلی خوب همکاری کردی و عکسات خیلی خیلی قشنگ شد  ببین    ...
16 اسفند 1393

روز تولد تو میلاد عشق پاکه ...

  روز تولد تو میلاد عشق پاکه  برای شکر این روز پیشانیم به خاکه  مامان جونم تولدت مبارک                              پسر قشنگم  عزیز دل مامان یک سال باهات عشق کردم   یک سال باهات زندگی کردم    یک سال باهات خوشی کردم   یک سال هر روز شکر خدارو کردم به خاطر وجود تو ،  به خاطر بودن تو در کنارمون  روزای سخت و آسون ، تلخ و شیرین ، خوب و بد رو به عشق تو گذروندم  روزای سختی که غم بی پدری داشتم فقط با وجود تو راحت گذروندم  اگه تو نبودی میخو...
9 اسفند 1393

مینشینی در کنارم ...

عشق کوچولوی مامان توی ماه هشتم بودی و هر لحظه یه کاری انجام میدادی که کلی ذوق زدمون میکرد  اولش که مرواریدات در اومدن اینقدر چیز میز میکردی تو دهنتو لثه هاتو میخاروندی که نگووو هرچی گیرت میومدو با اون دوتا دندونت گاز گازی میکردی  وقتی میخندیدی دندونای نازت معلوم میشد و قیافتو صد مرتبه بامزه تر میکرد فدات شم من  بعد بدون کمک تونستی بشینی  بعدشم چهار دست و پا میرفتی و از مبل و وسایل میگرفتی و میخواستی خودتو بکشی بالا    خلاصه که اوج شیرینیت بود اون زمان  دیگه راحت مینشستی کنارمو من فقط حظ میکردم  &n...
19 بهمن 1393

اولین گردش بهاری

تو اردیبهشت ماه یه روز که هوا خیلی خوب بود با بابا مهدی رفتیم پارک  خیلی بهت خوش گذشت مامانم ، البته که به ما هم همینطور  حسابی بازی کردی و خندیدی  ولی کم کم هوا سرد شد و مجبور شدیم بساطمونو جمع کنیم و برگردیم  تازه اونروز برای اولین بار تونستی بدون کمک بشینی و زود نیوفتادی  اینم برای شما یه پیشرفت دیگه بود درست موقعی که باید پیش میومد  ...
2 بهمن 1393

اولین مروارید

مامان جون  روز تولد بابا مهدی بود و من شما رو بردم حمام و حسابی  ترگل ورگل شده بودی   بعدش داشتم بهت غذا میدادم که دیدم قاشقت خورد به یه چیزی و صدا داد  فهمیدم که مرواریدات در اومدن اونم چند روز مونده به 8 ماهگیت  دوتا مروارید کوچولو جیک زده بودن رو لثه های پائینت قربونت برم  یه ذوقی کردم که نگوووووو  زود گوشیرو برداشتم و به بابا مهدی خبر دادم و اونم کلی خوشحال شد و تبریک گفت  ولی دندونات تو عکس اصلا معلوم نیست آخه هنوز خیلی کوشولوئن  شبم که تولد بابا مهدی بود و مهمونی داشتیم مهمونامون برای شما هم کادو آورده بودن و کلی ذوق کردن  اینم یه عکس از نین...
2 بهمن 1393

اولین بهارعمرت

عزیز دل مامان  دیگه رسما داشتی بزرگ میشدی و جون گرفته بودی  قشنگ غلت میزدی   و بازی میکردی عاشق سیم بودی و هرجا سیم میدیدی میکردی تو دهنت  وقتی ماشین لباسشوئی روشن میکردم محو تماشاش میشدی  موقع جارو کردنم که هرجا بودی خودتو میرسوندی پیش جارو برقی  خودتو رو زمین میکشیدی  فقطم ازدست راستت کمک میگرفتی و من عاشق این حرکتت بودم  از 3 ماهگی وقتی نگهت میداشتیم روی پاهات محکم می ایستادی   وحالا که حدود 6 -7 ماهت بود دیگه باهم تاتی تاتی میکردیم  خوش اخلاق شده بودی و همش میخندیدی  همچنان نینی کچل بودی و موهات خیلی کم پشت بود  ولی خداروشکر ...
2 بهمن 1393

اولین تجربه سفر رهی

عشق کوچولوی مامان  اولین سفر زندگیت رو تو شیش ماهگیت تجربه کردی  نوروز 92  سه نفره با ماشین خودمون راهی جنوب شدیم و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت  راستش یه خورده دلشوره داشتم که تو راه و طول سفر برای غذای شما که خیلی کوچولو بودی به مشکل نخورم ولی عاقبت تو طی ده روز با یه کاهش وزن مشهود برگشتیم خونمون  طی این سفر به شهرای اصفهان ، شیراز ، بندر عباس ، قشم و درگهان و کیش رفتیم و کلی خوش گذروندیم با وجود شما  این عکس رو تو شیراز تو هتل گرفتم ازت  اینجام تو بندر عباسه زمانیکه بابا مهدی برات این کلاه رو با سلیقه خودش انتخاب کرد و خرید و گذاشت سرت چقدرم بهت میاد نفسم   اینقدر ...
28 دی 1393

شش ماه گذشت

جوجوی مامان  شش ماه از عمرت گذشت  شش ماهی که خیلی برام شیرین بود با تمام سختی ها و کم خوابی ها و لحظه به لحظه بیدارشدن ها استرس ها و اضطرابها بازم برام شیرین بود  اصلا یه دنیای دیگه بود  چیزی که تا حالا تجربش نکرده بودم  منه نازک نارنجی ، منه تیتیش مامانی ، منی که خیلی به خوابم حساس بودم ،  منی که خیلی تنبل بودم ، منی که فقط به خودم فکر میکردم ... با تو روز و روزگارم عوض شده بود  فکرشم نمیکردم بدون عصبانیت شبی ده بار از خواب بیدار شم شیر بدم و دوباره بخوابم  فکرشم نمیکردم بدون اینکه چندشم بشه شمارو بعد از کثیف کاری بشورم  فکرشم نمیکرد...
18 دی 1393