اولین سختی
روزامون با وجود تو عزیز دلمون داشت به خوبی و خوشی میگذشت و ما داشتیم با وجودت عشق میکردیم بابا مهدی بعضی مواقع تو روز و هرشب بعد از کار میومد خونه مامانجی و باهات حسابی بازی میکرد و آخر شب میرفت خونمون میخوابید بعضی روزام عمه جونات و مامانِ بابا مهدی میومدن دیدنت و باهات بازی میکردن و حرف میزدن و منتظر بودن تا چشمای نازتو باز کنی و نگاهشون کنی ولی تو خسیستر ازین حرفا بودی روز پنجم که بردیمت چکاپ پیش دکترت دیدیم که نافت افتاده تو پوشکت خلاصه نافت هم بی دردرسر جدا شد ولی یه مشکلی بود انگار . . . . . شش روزت که بود من احساس کردم سفیدی چشمات خیلی خیلی کم زرد شدن که قرار شد فردا ...
نویسنده :
مامی رهی
3:51






