آسیمه سر ...
رهی جان
هیچوقت اون شبو از یاد نمیبرم
هیچوقت تو زندگیم تا این حد مستاصل نشده بودم
هیچوقت فکرشم نمیکردم که از این دست اتفاقات ممکنه برای منم پیش بیاد
اینکه جگرگوشَتو بگیری بغلتو از این بیمارستان به اون بیمارستان بدوی تا ببینی چی به روزش اومده ...



با سر زدن به چندتا بیمارستان و پاسکاری شدن بین دانشجوها بالاخره یه عکس از سرت انداختن و گفتن که چیزی نیست ، نشکسته و فقط ضرب دیده 
شب گذشت و برگشتیم خونه
بهرحال کاری نمیشد کرد ، تو تعطیلات ماه محرم بودیم و دکترها نبودن و باید صبر میکردیم
فردا شد و روز عاشورا
رفتیم یه جای دیگه
از سرت سی تی اسکن گرفتن
من تو حیاط بیمارستان منتظر نتیجه نشسته بودم که دیدم یه ماشین اومد و یه عالمه شله زرد نذری آوردن و به افرادی که توی حیاط بودن یکی یدونه ظرف دادن
منم همونجا نذر کردم اگه اتفاق بدی پیش نیومده باشه و به خیر بگذره شله زرد نذری بپزم
جواب حاضر شد و گفتن خیالتون راحت سرش نشکسته و جمجمه هم سالمه ، فقط سرش ضرب دیده و حالش خوبه 
ولی مگه من باورم میشد ؟؟؟؟؟
برجستگی روی سرت بزرگتر شده بود
اون چیزی که من میدیدم فراتر از این گفته ها بود
حس یه مادر قوی تر از این حرفهاست
بعد از تعطیلات و با تلاش یکی از بستگان از یه متخصص مغز و اعصاب وقت فوری گرفتیم و سی تی اسکن رو نشونش دادیم
بعد از معاینه و دیدن سرت آقای دکتر گفتن
جمجمه ترک برداشته و آب مغز داره از اون ترک میاد بیرون و این خطرناکه 
بعد از سکته دادن ما از ترس ، یه شربت تجویز کرد که باعث میشد جلوی خروج آب مغز رو بگیره و طی چند روز اون ترک تو جمجمه برطرف میشد
بعدش برای ماه بعد وقت داد و گفت که حتما حتی اگه جذب شد بیاریدش تا ببینم اوضاعش چطوره
خلاصه که با حالی که نمیدونستیم خوشحال باشیم یا ناراحت برگشتیم خونه
خدارو صد هزار مرتبه شکر طی یک ماه اوضاع سرت بهبود داشت و دکتر راضی بود ولی برای اطمینان گفت یک ماه دیگم دارو تمدید بشه و بعد یه سی تی اسکن دیگه و تمام
منم برات شله زرد نذری پختم اونم رو 28 ماه صفر و امیدوار بودم که خطر ازت دور شده باشه

در هر حال ما که مردیم و زنده شدیم ولی الان خوب خوبی عزیزکممم
خدای را سپاس 




آسیمه سر ...
